اینقدر برای این کار عجله داشتند که حتی صبر نکردند که روز عید فطر سپری شود و همان اول صبح بدون هیچ دلیل مشخص یا حتی بهانه گیریای آسایشگاه به آسایشگاه میگشتند و اذیت میکردند. از بخت خوب ما یک گروهبان دوم بنام «عوض» که دانشجو بود و معمولاً همیشه یک کتاب دستش بود و کسی را نمیزد به ما برخورد.
عوض سنی و آدمی مذهبی بود و خودش روزه میگرفت. با یک کابل وارد شده و همه داخل آسایشگاه هفت به خط شدیم و دستور بشین برپا داد و با کابل به در و دیوارها میزد و داد و بیداد میکرد و مرتب میگفت ادامه بدید. ظاهراً دستور تنبیه عمومی از طرف فرمانده اردوگاه صادر شده بود و حتماً باید این کار انجام میشد. آنقدر بشین برپا رفتیم که تمام عضلات پاهایمان گرفت و «عوض» مدام میخندید، ولی حتی یک کابل به کسی نزد. این هم عیدی بعثیها در روز عید فطر به ما بود، اما مصیبتها دوباره بعد از عید شروع شد.